احمد مجد الاسلام كرمانى
39
سفرنامه كلات ( فارسى )
هنوز رجزخوانى يوزباشى تمام نشده بود كه رسيديم پاى زنجير . اينجا محلى است كه باج راه ميگيرند و از چندين سال قبل كه راه قم تا تهران را شوسه كردهاند معمول است كه از هر حيوانى كه عبور نمايد دهشاهى ميگيرند و از عرابه يا درشكه و كالسكه يك تومان و تقريبا نيم فرسخ بالاى حضرت عبد العظيم است كه زنجير كشيدهاند و مأمورين مراقبت دارند ، در نزديكى قم هم اداره ديگرى است و در بين راه هم دو سه جا اداره تفتيش هست كه مبادا كسى بىدادن باج راه و گرفتن بليط رفته باشد و در اينجا قهوهخانه ايست برحسب فرمايش يوزباشى درشكه متوقف شد و ما هم از درشكه خارج شديم قهوهچى چائى آورد و من و سوارها و يوزباشى صرف كرديم چند نفر رعايا كه مراقب زراعت خودشان بودند از ديدن من بتماشا جمع شده گرد ما را گرفته و ضمنا معلوم شد خيلى متألم و متأثر شدهاند و اطراف مرا گرفته بهر زبان تسليت ميدادند و يوزباشى تجديد مطلع نموده اظهار داشت كه من حالا ديگر بايد به شهر برگردم و رو به من كرده امر بكندن لباس نمود و ضمنا خدمتانه و قلق و حق الزحمه خود را ميفرمود من اول خيال نداشتم چيزى به او بدهم ولى بعد بملاحظه رفع اضطراب اهل خانه حاضر شدم حواله به او بدهم كه او هم ببرد در خانه و اهل خانه به اين بهانه از سلامتى من مستحضر شوند لهذا به او گفتم منكه چيزى همراه خود ندارم قلمدان و كاغذ حاضر كن تا حواله بدهم ، يوزباشى هم رفت و از راهدارها كه مراقبت زنجير مينمودند قلمدان و كاغذى آورد منهم شرحى باهل خانه نوشتم و آنها را از سلامتى خودم اطلاع داده كه بدانند بسلامتى به طرف قم ميروم و تلگرافا بعدها تكليف آنها را معلوم خواهم كرد و پاره دستور العملهاى لازمه بطور اختصار و اجمال بر او اضافه كردم در آخر هم نوشتم مبلغ پنجهزار به اين يوزباشى بدهند ، اولا قبول نميكرد و اقلا پنج تومان ميخواست ولى بعد كه ديد من زياد حاضر نيستم بدهم و سوارها اصرار در حركت دارند قناعت كرد و سخت مطالبه